تبلیغات
وبلاگ حمایت از دکتر اعلمی alami
وبلاگ حمایت از دکتر اعلمی alami



تیتر های از سخنان دکتر اعلمی منبع از سایت شخصی اکبر اعلمی
اولین نطق پیش از دستور در مجلس هفتم

تاملی پیرامون همزمانی اعلام کاندیداتوری دو نامزد ریاست جمهوری!؟

عکسهای کنفرانس مطبوعاتی پیرامون اعلام نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری

به قدر شغل خود باید زدن لاف...!

تکریم شهید و شهادت و یا تحقیر ایندو!؟

اتوپیا و رویکرد واقعگرایانه خاتمی!

از جنبش زمین گیر اصلاحات تا اعضای كلكسیون قدرت

گفتگو با شبکه های تلویزیونی خارجی و عوامل موجهه آن!

دولت نهم دولت عجایب است!





دوشنبه 17 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()
اعلمی:وقتی مساله کاندیداتوری احمدی نژاد مطرح شد نمایندگان اصولگرا آنرا نوعی طنز تلقی می کردند

اعلمی:وقتی مساله کاندیداتوری احمدی نژاد مطرح شد نمایندگان اصولگرا آنرا نوعی طنز تلقی می کردند

روزی ملانصرالدین به ضیافتی رفت و چون لباس های وی مندرس و ساده بود كسی به او اعتنایی نكرد. ملا که به علت اصلی این بی اعتنائی پی برده بود آهسته محل را ترک و به خانه خویش رفت و لباس فاخری برتن کرده و به میهمانی بازگشت. این بار صاحب خانه و خدم و حشم وی و دیگر حاضران در مجلس با احترام تمام از او پذیرایی نموده و او را در صدر مجلس نشاندند.

در هنگام صرف غذا ،ملا آستین لباسش را به ظرف غذا نزدیك كرده و با صدای بلند گفت ای آستین تا می توانی پلو بخور!

حاضرین که از این رفتار ملّا کاملا متعجب شده بودند سبب را از وی جویا شدند. ملا در پاسخ گفت ؛ مرا نه به بخاطر خودم بلکه بخاطر این لباس احترام کرده و در صدر سفره نشاندید ، بنابراین این غذا هم حق لباسم است نه اعتبار و شخصیت حقیقی من!!

حکایت فوق در واقع زبان حال امروز ماست و تا حدود زیادی می تواند نحوه تعامل و واکنش تبعیض آمیز عده ای از تشکل های سیاسی و وسایل ارتباط جمعی داخلی و خارجی و همچنین بخش قابل توجهی از مردم ایران در مواجهه با اخبار مربوط به اشخاص مختلف را در شرایط کاملا برابر توضیح دهد.

مثلا به عوام اینگونه تلقین شده است که تنها کسانی مجاز به اظهار نظر در مورد مقولات دینی هستند که حتما به لباس روحانیت ملبّس باشند و اگر یک معمّم یا مدّاح در باره یک موضوعی اظهار نظری نماید ،غالبا سخن وی را به سخنان یک فرد غیر معمّم تحصیلکرده دانشگاهی که در مورد اسلام مطالعات عمیقی دارد ترجیح می دهند! شاید به همین دلیل یکی از همین عوام در مشهد به دکتر شریعتی گفته بود که تو دکتر هستی و باید به طبابت بپردازی لذا حق نداری در مورد دین اظهار نظر بنمائی!

برپایه این تفکر غلط ،در عرصه سیاست هم همین تلقی نادرست نهادینه و به یک اصل مبدل شده و همواره پلو معاویه چربتر است و حق را همیشه باید به زورمندان و صاحب منصبان داد!

بنابراین با وجود اینکه بسیاری از مردم و اغلب روشنفکران جامعه  از وضع موجود که نتیجه عملکرد صاحب منصبانی است که تا کنون در مصدر قدرت بوده اند ،ناراضی هستند و مصرّانه خواهان تغییر می باشند ،اما زمانی که فصل انتخابات فرا می رسد همین افراد تحت تاثیر تلقیناتی که صورت می گیرد ،ناخودآگاه توجه اشان از میان هفتاد میلیون ایرانی صرفا معطوف به همان مشاهیر صاحب قدرتی می شود که در ایجاد وضع موجود سهیم هستند و می پندارند که بجز اعضای ثابت کلکسیون قدرت دیگران مطلقا شایسته احراز مقامات و مناصب کشوری و لشکری نیستند!

باین اعتبار همواره مقام و شهرت ناشی از تریبون های قدرت ،مهمترین مقیاس حق و باطل محسوب می شود و مادامیکه فردی صاحب قدرت و مقام نشده است اگر برترین سخن را هم بر زبان جاری سازد و یا از مطلوبترین عملکرد هم برخوردار باشد مورد بی اعتنائی قرار می گیرد ،اما به محض اینکه همین فرد به مقام و شهرتی رسید به مصداق خسرو هرچه کند شیرین بود ، گفتار و کردار نادرست او نیز حق جلوه داده می شود و اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی // برآورند غلامان او درخت از بیخ!

شاید مثال های زیر مقصود نویسنده را به مخاطبین خود بهتر منتقل نماید:

1-زمانی که برای نخستین بار در دفتر آقای موسوی خوئینی ها مدیر مسئول روزنامه سلام ،موضوع کاندیداتوری آقای خاتمی که پیش از آن وزیر فرهنگ و ارشاد بود مطرح شد ،بعضی از دوستان این پیشنهاد را نوعی شوخی تلقی کرده و می گفتند که خاتمی قادر به اداره وزارت ارشاد نبود تا چه رسد به اینکه عهده دار مسئولیت اداره کشور شود و بعضی ها هم اصرار داشتند که ایشان چهره کاملا ناشناخته ای است و بعید است که رای بیاورد.

همان دوستان امروز مدعی هستند که بجز خاتمی هیچ فرد دیگری قادر به نجات کشور و انجام اصلاحات نیست!

2-وقتی مساله کاندیداتوری آقای احمدی نژاد در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری مطرح شد ،بسیاری از نمایندگان اصولگرای مجلس هفتم و همه اصلاح طلبان داخل و خارج از مجلس آن را نوعی طنز تلقی می کردند و در نظرسنجی ها هم نام ایشان همواره در قعر جدول واقع و به یک درصد هم نمی رسید. اما همان اصولگرایان اینک وانمود می کنند که اجرای عدالت و تنها راه دفاع از اصول و منافع ملی و حقوق هسته ای و مقولاتی از این دست منوط به انتخاب مجدد احمدی نژاد و در صورت امکان مادام العمر رئیس جمهور شدن نامبرده است و اصلاح طلبان هم وی را جدی ترین رقیب میدان رقابت های ریاست جمهوری بشمار می آورند!

3-زمانی که آقای میر حسین موسوی سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بود ، کسی باور نمی کرد که سردبیر جوان روزنامه جمهوری اسلامی فاصله میان روزنامه نگاری تا نخست وزیری را در ظرف چند ماه طی نماید. مثال های فراوانی از این دست وجود دارد که برای جلوگیری از اطاله کلام از آن خودداری می کنم.

بر همین اساس و پیش از آنکه افراد یاد شده مسئولیت ریاست جمهوری و یا نخست وزیری را عهده دار شوند، دامنه انتشار اخبارشان در رسانه ها هم بسیار ناچیز بود و چندان مورد توجه واقع نمی شدند ،اما با تغییر لباس ،صدر نشین رسانه ها گشتند بدون اینکه تغییری در مواضع گذشته آنان ایجاد شده باشد!

این دو نگاه کاملا متعارض که بر پایه افراط و تفریط استوار شده است ، زائیده همان تفکر غلطی است که می پندارد حق با قدرتمداران است و این خود مانوس با فرهنگ سلطانی است که تصور می کند خداوند تنها صاحبان قدرت را برای سلطنت کردن دائمی بر مردم خلق کرده است و آنان هرچه بگویند و انجام دهند عین حقیقت است!

لذا این دسته از افراد حتی اگر عطسه کرده و یا خمیازه هم بکشند تیتر اول بسیاری از رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی که نوعا در اختیار عوامل آنهاست به عطسه و خمیازه آنان اختصاص خواهد یافت و اگر نامزد شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و نظایر آن شوند بازهمین فرآیند تکرار می شود و در این میان اساسا کسی بخود اجازه نمی دهد که از خود بپرسد این فرد یا افراد درمقایسه با دیگران از کدام حق و امتیاز و برجستگی بیشتری برخوردارند؟

در واقع تنها توجیهی که ممکن است در این زمینه ارائه شود این است که آنها جزء مشاهیرند و در جامعه شناخته شده هستند ،بدون آنکه ذائقه و تمایلات جامعه در این خصوص در نظر گرفته شود!

براستی آیا شهرت ناشی از تریبون های قدرت به تنهائی می تواند دلیل برتری و حقانیت کسانی باشد که مدتی را صاحب مقام و منزلت دولتی بوده اند و آیا به این بهانه می توان دیگران را از حق بیان دیدگاه های خود و استفاده از حق انتخاب شدن محروم کرد؟

رویکرد اغلب مطبوعات و نشریات و رسانه های دیداری و شنیداری نسبت به پدیده های مختلف ،حاکیست که پاسخ آنها به این سوال مثبت است!

از همین رو و با وجود اینکه براساس آموزه های روزنامه نگاری نوین ،”غیرمنتظره بودن” ،”نادر و شگفتی” ،… و “تازگی” یک رویداد هم از ارزش خبری برخوردارند ،اما متاسفانه ارباب جرائد و رسانه های دیداری و شنیداری با جیره بندی کردن و تعیین سهم خبری بر پایه قدرت و معطوف کردن ارزش خبری به مشاهیر و “شهرت” کاندیداها آنهم از نوع صاحبان قدرت و جاه و مال و مقام و بایکوت کردن نامزدهای شاخص دیگر ، تقشه ای كه از واقعیت ها و میدان رقابت ها به مخاطبان خود ارائه می كنند. نقشه نادرستی است و لذا نه تنها مانع از مطرح شدن کاندیداهای اصلح فاقد شهرت و اعلام حضور آنان در میدان رقابت ها و ترویج دیدگاه هایشان می شوند و بدینوسیله مردم را از حق دانستن و برخورداری از حق انتخاب در دامنه ای وسیعتر محروم می کنند ،بلکه برخلاف شعارهای فریبنده ای که در مورد ضرورت تغییر سر می دهند،گردش قدرت را نیز تنها محدود و منصرف به اعضای دائمی کلکسیون قدرت و شهرتی می نمایند که مولود قدرت و تریبون های رسمی و انحصاری بوده است و این روش جز گرفتار شدن در یک دور باطل و تسلیم شدن در برابر وضع موجود که محصول اندیشه و عملکرد همین افراد بوده است ،حاصل دیگری ندارد.

این در حالیست که بسیاری از آیات قران و آموزه های دینی ما ،شخصیت زدگی را یکی از آفات و لغزش گاه های فکر و اندیشه معرفی کرده و با دعوت مردم به تفكر، اندیشه و خردورزی ،آنها را از هرگونه شخصیت گرائی منع می کند. به بیان دیگر قران حق و باطل را مقیاس و سنگ محک شناخت اشخاص و شخصیت آنان بیان کرده و متذکر می شود که حق و باطل را نباید با قدر و  مقام و شخصیت حقوقی افراد سنجید.

در واقع توصیه حضرت علی(ع) خطاب به حارث همدانی نیز اشاره به همین حقیقت می کند آنجا که فرمود:

” دین خدا نه به وسیله شخصیتها، بلكه با نشانه حق و راستی شناخته می‌شود. پس حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی و باطل را نیز بشناس،‌ تا اهل آن را بشناسی*

اما بنظر می رسد ،حتی برخورد بعضی از کسانی که خود را در صف نخبگان جامعه قلمداد می کنند با خبرهای مربوط به اشخاص و کاندیداهای مختلف ،بیش از آنکه مبتنی بر توصیه های قران و حضرت امیر باشد متکی به همان رفتاریست که میزبان یاد شده با ملانصرالدین داشته است و لاجرم ایجاد هرگونه تغییر خوشایندی در کشور تنها در رویا متصور است!!

زیرنویس:

* اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله

منبع : وبلاگ حامیان اعلمی اورمیه





دوشنبه 17 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()
اعلمی شایعه قبول ریاست ستاد انتخاباتی خاتمی در آذربایجان را تکذیب کرد

شایعه پراکنی طرفداران خاتمی:

اعلمی به شدت تکذیب کرد

اعتبار خود نزد ملت آذربایجان را فدای خاتمی نخواهم کرد

اخیرا بعضی جریانات سیاسی و رسانه ای برای سوء استفاده از پایگاه مردمی اکبر اعلمی نمایندۀ همیشگی آذربایجان ، برای جمع آوری رای مردم آذربایجان به نفع خود ،شایعه کرده اند که اکبر اعلمی مسئولیت ریاست ستاد انتخاباتی خاتمی در استانهای آذربایجان (آذربایجان شرقی - آذربایجان غربی - زنجان - اردبیل و ...) را قبول کرده است که دفتر اکبر اعلمی این شایعه را شدیدا تکذیب کرده است. اعلمی افزوده است :اعتبار خود نزد ملت آذربایجان را فدای خاتمی نمی کنم.

لازم به ذکر است اعلمی قبلا اعلام کرده بود اگر شرایط اولیّه فراهم شود نامزدی خود را برای انتخابات ریاست جمهوری دهم اعلام خواهد کرد.





دوشنبه 17 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()
عکسهای از دکتر اعلمی

 

 

برای دیدن عکسای دکتر اعلمی برروی لینک زیر کلیک کنید

http://www.akbaralami.com/content/view/68/69/





یکشنبه 16 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()
زندگی نامه دکتر اکبر اعلمی

خلاصه ای از فراز و فرود های زندگی من


مقدمه: بیان جزئیات زندگی و ورود به حریم خصوصی خود و خانواده ام سه هدف عمده را تعقیب می کند؛

1_ شفاف بودن زندگی خود و خانواده ام ، ارتباط  شفاف و صادقانه با کاربران و موکلین سابق و احتمالا ارضاء حس کنجکاوی آنان

2_ اصرار بیش از حد کاربران و بعضی از دوستان و پاسخ به ایمیل ها و سوالاتی که گاه و بیگاه از من پرسیده می شود و رفع هر گونه شبهات احتمالی که معمولا در مورد سیاستمداران پدید می آید

3_ ارائه یک الگوی عملی پر فراز و نشیب(منفی و یا مثبت) و انتشار تجربیات تلخ و شیرین برای کسانی که زندگی من برایشان اهمیت دارد.

 

در مرداد ماه سال 1333 در خانواده ای از اهالی آذربایجانشرقی چشم به جهان گشودم. نسل اندر نسل آذربایجانی بوده و پدر و مادرم هر دو متولد منطقه ای بنام هادیشهرند که از توابع شهرستان های جلفا و مرند به شمار می آید و در حاشیه رودخانه ارس واقع شده است، همان رودخانه ای که صمد بهرنگی را با همه خاطره ها ،دغدغده ها و آرزوهایش در کام خود کشید. پدرم از کارکنان راه آهن بود و حوالی سال 1320 باتفاق یکی از برادرانش از زادگاه خود به تهران منتقل شد. پس از ازدواج با مادرم در سال 1332، مدتی را در تبریز و تهران سکونت داشت تا اینکه در فاصله(1334-1333)محل خدمت او در رودسر و بندر شاه (بندر ترکمن ) تعیین گردید. شناسنامه مرا هم از همین بخش گرفت و در سال 1334 برای همیشه به تهران منتقل گردید.

در واقع من اولین محصول وصلت این زوج آذربایجانی بودم، اما اشتیاق فراوان پدر و مادر به ازدیاد نسل (و شاید هم بدلیل وفور نعمت و ارزانی مایحتاج اولیه) باعث شد تا صاحب پنج خواهر و سه برادر هم شوم. این استعداد و اشتیاق فراوان برای تکثیر نسل بین پدر و دو برادر مرحوم دیگرش، تقریبا یکسان بود، زیرا عموهای بنده نیز هر یک صاحب نزدیک به دوجین اولاد دختر و پسر شدند و ظاهرا این سه برادر در این خصوص رقابت تنگانتگی با یکدیگر داشتند و سعی می کردند تا گوی سبقت را از یکدیگر بربایند! یکی از برادرانم که پس از من به جمع خانواده پیوست، بیش از یکسال نتوانست مهمان ما باشد و در همان دوره شیر خوارگی به دیار باقی شتافت. همه برادران و خواهرانم زاده تهران هستند و بخش عمده ای از عمر و زندگی دستجمعی خانواده ما هم در جنوب تهران سپری شده است.

*دردسر های استقلال طلبی در نوجوانی

تا آنجا که بیاد دارم از همان ابتدا از غرور و روحیه خود اتکائی ،استقلال طلبی و عزت نفس خاصی برخوردار بودم و به همین سبب نیز از حول و حوش سنین 14یا 15 سالگی، تابستان ها از طریق انجام کارهای آزاد سعی می کردم که بخشی از پول توجیبی و نیازهای اولیه خود را تامین کنم. از انجام هیچ کار حلالی هم دریغ و ابائی نداشتم ،لذا در طول چند تابستان، مشاغلی نظیر؛ رانندگی و سرویس دادن به مدارس ،نقاشی ساختمان ،کار در کارگاه های نجاری، الکتریکی ،آهنگری و تعمیرگاه اتومبیل و حتی فروش محصولاتی نظیر؛ برنج و ... را هم تجربه کردم، همه این کارها را هم شریف می دانستم و صد البته به تن پروری، وابستگی و دست نیاز به سوی دیگران دراز کردن ترجیح می دادم. همین امر و البته برخورداری از حس کنجکاوی و روحیه اعتماد به نفس نسبتا بالا و چاشنی شدن خرابکاری هائی که بر روی وسائل خانه پدری و گاهی خویشاوندانم انجام می دادم، باعث شد که تقریبا دربسیاری از کارها کم و بیش خودکفا شده و تعمیرکار خانواده و یا بقول یکی از پسر عموهایم همه کاره و هیچ کاره باشم. از اینرو نقاشی ،شیشه بری ،سیم کشی ساختمان ،تعمیر وسائل برقی ،بنائی و حتی بعضی از ظریف کاری های خانه را خود انجام می دادم.

* از گردو بازی تا بسکتبال برای گذران اوقات فراغت

 تکواندو ،کشتی ،شنا ،فوتبال ،والیبال ،بسکتبال ،فوتبال دستی و شطرنج ،ورزش های مورد علاقه ام بودند و اوقات فراغتم را هم کم و بیش صرف انجام این ورزش ها می کردم (اغلب در باشگاه البرز واقع در سلسبیل- مرتضوی)، برای مدت بسیار کوتاهی "بکس" را هم تجربه کردم. در فوتبال در پست های دروازه بانی ،دفاع(بک) و خط حمله(فوروارد) بازی می کردم و اگر بجای وارد شدن به دنیای سیاست ،یکی از ورزش هائی را که برشمردم، بطور جدی و حرفه ای پیگیری کرده بودم، بطور حتم در یکی از رشته های فوق به مقام های قهرمانی هم نائل می آمدم.

در دوران نوجوانی(بین10تا 16سالگی) به فراخور سن، بازی هائی نظیر؛ الک دولک ،گانیه ،هفت سنگ ،قائم با شک، دوک بازی ،گل یا پوچ ،دوز بازی و البته گاهی هم تیله و گردو بازی،بهترین سرگرمی ما را در آنروزها تشکیل می داد. از ورق بازی(پاسور) و تخته نرد سر در نمی آوردم و به همین خاطر هم از دید بعضی ها در این خصوص امّل و واپسگرا به حساب می آمدم. اگر اشتباه نکنم، "کیهان بچه ها"، "دختران و پسران"، "جوانان" و بویژه مجله "دانشمند"، نشریات دلخواهم بودند و بدون استثناء آنها را مطالعه می کردم.

جد مادری ام پس از مرگ همسر اولش، اینبار در سال 1320 در تبریز تجدید فراش کرده و تا پایان عمر خود مقیم این شهرستان شد و تا آنجا که من بیاد دارم همیشه ساکن شمس تبریزی(دوه چی) بوده است. یکی از عموها و دو تن از خاله ها و تعداد زیادی از عموزاده ها و خاله زاده هایم نیز زاده و یا مقیم همین شهر بوده اند، از اینرو هر سال حداقل یکماه از اوقات فراغت و تعطیلات عید نوروز و تابستانی خود را هم بصورت انفرادی و یا همراه با خانواده در تبریز و یا زادگاه پدر و مادرم سپری می کردم.

چند سال پیش از انقلاب در یکی از تابستان ها برای اولین بار کشتی را در باشگاه و زورخانه "گیو" تحت مدیریت برادران سفیدی واقع در کوی حرمخانه (باغمیشه قاپوسی) آغاز کردم.(1)

*شیطنت های دوران نوجوانی

تا 17 سالگی با درس و مشق میانه خوبی نداشتم. از همین رو در کلاس های چهارم ابتدائی، هفتم و هشتم (متوسطه)، برای کسب تجربه بیشتر در جا زدم! اما تا بخواهید در شیطنت و بزن بهادری نسبت به همسالان خودم پیشتاز بودم و بقول معروف از کسی نمی خوردم و در برابر دیگران هم کم نمی آوردم (فقط بجز ناظم مدرسه و دبیرستان که ناگزیر بودم تاوان درس نخواندن و شیطنت های کودکانه و نوجوانی را به آنان پس دهم).

از یکسو بدلیل کثرت جمعیت خانواده و از سوی دیگر دست و دلبازی پدر و کمی هم عدم دور اندیشی ایشان و مادرم ،بهترین روزهای زندگی ما از اول ماه با پاکت های پر از میوه پدر در بغل و هنگام عزیمتش از محل کار به خانه آغاز و تا بیست ،بیست و یکم برج ادامه می یاقت و پس از آن رو به افول می گذاشت تا جائیکه معمولا هفت ،هشت روز آخر ماه، اغلب هشتمان گروی نه مان بود و باز از اول برج روز از نو و روزی از نو، دوباره خوشی ها طلوع می کرد و در اواخر ماه همچنان به غروب می گرائید.

* تا دلتان بخواهد تعصبات کورکورانه ،امّا نماز ،بی نماز!

تا 17 سالگی نماز، بی نماز ،یعنی با وجود برخورداری ازتعصبات شدید به ظاهر مذهبی ،به انجام تکالیف دینی مانند نماز پایبند نبودم (اگر سن بلوغ مذهبی را 16 سال ملاک بگیریم و جنتی و سایر کسانی که کنتور دین سنجی آنها فعال است ،این قسمت را نادیده بگیرند ،یک سال نماز به خدا بدهکار شده بودم). با این وصف خواهرانم از هفت ،هشت سالگی ببعد(از 4-5 سالگی هم همیشه سرشان روسری بود)، کمی تا قسمتی بخاطر روحیات و تعصبات من! (از 12 سالگی ببعد هم بدلیل خواست و علاقه خود و تعصبات مادرم) هرگز بدون "چادر"(2) به خارج از خانه نمی رفتند و یا مانند همبازی های خود صبح تا شب در کوچه اتراق نمی کردند(در محله ما بجز خانواده من، سه خانواده دیگر هم سکونت داشتند که عمیقا پایبند آئین و رسومات مذهبی بودند. حاجی اعلائی معاون اسبق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و معاون اداری و مالی اسبق سازمان غله ،داماد یکی از این خانواده ها شد و تا قبل از انقلاب همسر او با روبند در محل تردد می کرد). در کوچه ما هم کسی جرئت ایجاد مزاحمت برای دختران محل را نداشت والا سرو کارش با من بود!

تا آنجا که بیاد دارم بدون آنکه بدانیم که اساسا امام حسین(ع) برای چه به شهادت رسید و بدون آنکه بیاندیشیم که آیا امام حسین به عزاداری ما نیازمند است و یا این مائیم که باید در سوگ کرامت و انسانیت از دست رفته و فراموش شده خود ماتم بگیریم، از 12 تا 19 سالگی همیشه از اول ماه محرم به کمک چند تن از هم محلی های خود، بانی دایر کردن تکیه ای برای عزاداری امام حسین(ع) بودم، وانگهی در اعیاد مذهبی هم مسئولیت آذین بندی و چراغانی محل ،اغلب به عهده من بود و در محل پر جمعیت ما کمتر کسی راسا برای این قبیل امور داوطلب می شد و از خود اشتیاقی نشان می داد، همچنانکه گفتم با وجود اینکه یکسال پس از رسیدن به سن بلوغ نماز نمی خواندم اما به تقلید از مادر و خواهرانم از 12 سالگی اغلب روزه می گرفتم و افطار که می شد، با انواع و اقسام خوراکی هائی که مادرم تدارک دیده بود شکمی از عزا در می آوردیم.

*پیوند عقل و دین، نقطه عطف زندگی، غروب جهل و طلوع زندگی نوین

تحول اساسی در زندگی ام و نقطه عطف اشتیاق من به مطالعه و درس خواندن، از روزی آغاز شد که با الفبای دینی آشنا شدم. روزی دو تن از دوستان هم محله ای ام به اسامی "ه" و "م"(3)، که پدر یکی ظاهرا با ساواک همکاری داشت و پدر دیگری استوار شهربانی بود، به من گفتند که ما یک هیات داریم و هر هفته هم در خانه یکی از اعضا تشکیل می شود. از آنها خواستم که آن هفته هیات را در خانه ما برگزار کنند. پس از آنکه هیات تشکیل شد ،حاج امیدی متولی اصلی هیات در همان ابتدای تشکیل هیات رو به من کرده و پرسید که مقلد چه کسی هستی؟ من که برای اولین بار این واژه عجیب و غریب را شنیده بودم از او پرسیدم مقلد یعنی چه؟ در پی این پرسش،"ه" با صدای بلند زد زیر خنده و من هم برای اینکه کم نیاورم رو به او کرده و از او پرسیدم خوب تو بگو مقلد یعنی چه؟ او هم که از این واکنش من یکه خورده بود در پاسخم گفت؛ "نمی دانم"، بلافاصله باو گفتم پس بتو باید خندید، نه من! حاجی امیدی پیرمرد خوش مشرب و دنیا دیده سنتی هم بجای اینکه مهر تکفیر و ارتداد را بر پیشانیم بکوبد، با خوشروئی هرچه تمامتر خطاب به من گفت؛ "آفرین پسرم! لا اکراه فی الدین" در دین اجبار و اکراهی نیست و انسان چیزی را که نمی داند ،با شجاعت می گوید که نمی دانم و آنرا سوال می کند".

این جلسه با قرائت چند آیه قران و ذکر چند مساله از رساله عملیه به پایان رسید، اما نقطه عطفی شد برای آغاز زندگی جدید ، طرح سوال های نو و تحقیق پیرامون آنچه که اغلب از آن تقلید می کنند و لاجرم تقلیل و کمرنگ شدن خوشی های دنیوی و شروع مسئولیت ها و دردسر های جدید!

فردای همانروز از "ه" و "م" تقاضا کردم که با هم به مسجد محل برویم و آنها نماز خواندن را به من بیآموزند. امام جماعت آنروز مسجد محل، روحانی نسبتا باسوادی بنام (ع) بود.(4)امام جماعت که به نماز ایستاد، "ه" و "م" هم مانند دیگر نمازگزاران به او اقتدا کردند و من هم به تقلید از دیگران الله اکبر گفته و با آنها دولا راست می شدم. بعد از اینکه نماز جماعت به پایان رسید از دو دوستم با سماجت در خواست کردم که این بار بصورت انفرادی با صدای بلند نماز بخوانند و من هم به تقلید از آنها همه افعال و اذکار آنانرا تکرار می کردم. بعد از آن که از یکدیگر خداحافظی کرده و هر یک رهسپار خانه خود شدیم، در خانه از مادرم خواستم که با صدای بلند نمازش را بخواند تا من هم از او تقلید کنم. مادرم تاکید داشت که زن نمی تواند با صدای بلند نماز بخواند، با این وصف بنا بر اصرار من بدون اینکه نیت کند، چند رکعت نماز خواند و این تقلید ها از مادر و دوستانم همچنان ادامه یافت تا اینکه از مرز تقلید عبور کرده و وارد سرزمین بی کران تحقیق شدم و علاوه بر نماز ،بطور کامل با قرائت قران و تجوید و کم و بیش با تفسیر آن نیز آشنا شدم و از آنروز جلسات؛ قرائت قران محمد تقی مروت (پس از انقلاب به مصر رفت و ظاهرا در همانجا هم اقامت گزید. بسیاری از اساتید و قاریان برجسته امروزی نظیر آقای موسوی از شاگردان ایشان هستند) و حاج هوشنگ بادپا (پسرش محسن هم جزء قاریان و تواشیح خوان ها بود)(5)، تفسیر قران و آموزش صرف و نحو عربی مرحوم حاج آقا دمشقی (روحش شاد، اهل آذربایجان و مرد وارسته ،نیک سرشت، روشنفکر و زاهدی بود. علی صدقی مدیر عامل کنونی بانک ملی ایران هم پای ثابت و از شاگردان آنروز ایشان بود)، معارف مرحوم حاج آقا مظلومی و حاج آقا مظاهری، سخنرانی های مرحوم آیت الله مطهری و حسینیه ارشاد و سخنرانی ها و درس های اسلام شناسی و تاریخ ادیان مرحوم دکتر شریعتی(6)، تا زمانیکه دایر بود ،پاتوق همیشگی من شد.

محسن بادپا(5)که چند سالی هم از من کوچکتر بود تقریبا یار غار و همراه دائمی من در رفت و برگشت به جلسه قرائت قران استاد محمد تقی مروت بود و لذا گاهی هم در شکستن شیشه بزرگ مشروب فروشی پشت پادگان حرّ و مشروب های رنگارنگی که پشت آن چیده بودند و اغلب هم پاتوق چتر بازان و درجه داران پادگان همجوار بود(با پوزش از میگساران این میکده که در تعقیب و گریز ما متحمل زحمات فراوانی می شدند!!)، شریک جرم من می شد و با وجود پر نفس بودن در قرائت قران، همیشه در هنگام فرار از نفس کم می آورد!

همچنانکه پیش از این اشاره شد، نقطه عطف زندگی و اشتیاق زیادم برای ادامه تحصیل و مطالعه، از زمانی آغاز شد که با قران مانوس و با معارف دینی آشنا شدم. از این پس بر خلاف گذشته ،سوم متوسطه ببعد را بدون در جا زدن پشت سر نهادم و چنان پیشرفت کرده بودم که گاهی دبیر ریاضی از من می خواست که بجای او ریاضی را به همکلاسی هایم تدریس نمایم. دو سال آخر دبیرستان را بصورت شبانه خواندم و روزها هم کار می کردم و به فعالیت سیاسی می پرداختم، بخش عمده درآمدم هم صرف خرید کتاب های مذهبی ،علمی و سیاسی و نوارهای کاست عبدالباسط ،مصطفی اسماعیل، شیخ علی بنّا و شیخ طوخی و قادری می شد. در این مرحله جدید از زندگی ام خرید و مطالعه مجله دانشمند همچنان ادامه پیدا کرد اما نشریاتی مانند دختران و پسران  و جوانان و اطلاعات هفتگی جای خود را به نشریاتی مانند "مکتب اسلام" داد. موسیقی دلخواه آنروز من هم اغلب خلاصه می شد در تواشیح و قرائت قران اساتید بزرگ مصری و سرودهای فلسطینی و گاهی اگر فرصت پیدا می کردم بعضی از نوارهای عارف ،گلپایگانی و ایرج را هم می شنیدم و به صدای آنها علاقمند بودم.

تا به امروز هم هرگز از شنیدن قرائت قران با صوت زیبای اساتید یاد شده سیر نمی شوم، با این تفاوت که آواز خوش خواننده های شهیری چون؛ شجریان، محمد اصفهانی، حسام الدین سراج، شهرام ناظری ،علیرضا عصار،بنان ،معین ،قمیشی (البته یکی دو تا از نوارهایش که از مضامین و محتوای ارزشمندی برخوردارند)، احسان خواجه امیری و رضا صادقی و چند نفر دیگر که در برخی سریال های صدا و سیما می خوانند ،به فهرست موسیقی ها و خوانندگان دلخواهم اضافه شده است.

صرفنظر از برخی کتاب هائی که مطالعه می کردم، زندگی ، عملکرد و آثار چند شخصیت در انتخاب مشی و شخصیت سیاسی، انقلابی آنروز من بسیار تاثیر گذار بودند. این شخصیت ها عبارتند از علی(ع) و نهج البلاغه اش، امام حسین(ع) ،چه گوارا ،فیدل کاسترو ،زنده یاد دکتر علی شریعتی ،مرحوم تختی و زنده یاد خسرو گلسرخی و دفاعیات جانانه اش در بیدادگاه آنروز.

از دانشکده خلبانی تا انجام عملیات پارتیزانی برای نیل به اتوپیا یا ناکجاآباد!؟

پس از گرفتن دیپلم، با انگیزه سیاسی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کردم و پس از پشت سر نهادن آزمایشات و مراحل بسیار سخت، به عنوان دانشجوی خلبانی پذیرفته شدم.(7)

پس از چند ماه آموزش ،هنگامی که متوجه شدم دستیابی به اهداف سیاسی(7)در این دانشکده و شغل انتخاب شده ناممکن است، پس از تعطیلات نوروزی متاسفانه دانشکده را برای همیشه ترک کرده و دیگر به آنجا بازنگشتم و لاجرم به عنوان سرباز صفر مرا به پادگان 05 کرمان اعزام (تبعید) کردند.

در پادگان 05 کرمان هم به فعالیت های سیاسی خود همچنان ادامه دادم تا اینکه پس از پایان دوره آموزشی به توپخانه اصفهان(واحد کاتیوشا) اعزام شدم و فعالیت های سیاسی در شهر اصفهان و این پادگان گسترش بیشتری یافت و با فتوای آیت الله خمینی و قبل از اینکه توسط رکن 2 ارتش دستگیر شوم شبانه با اسلحه از پادگان فرار کرده و خود را به تهران رساندم(8) و چون می دانستم که ماموران رکن 2 و یا ساواک به منزل ما مراجعه خواهند کرد، به نحوی به پدرم اطلاع دادم که اگر او را برای یافتن من تحت فشار قرار دادند، چگونه از خود عکس العمل نشان دهد و فردای همانروز خود را به سنندج رسانده و مدتی را در آنجا در منزل یکی از پسر خاله هایم که استوار ژاندارمری بود، به سر بردم. همانطور که پیش بینی کرده بودم، ماموران به خانه پدری ام مراجعه و او را با خود می برند و وقتی از او سراغ مرا می گیرند، پدرم خود را بی تاب و نگران وانمود کرده و از آنها می پرسد نکند که اتفاقی برای پسرم رخ داده است؟ آنها هم وقتی با نگاه های نگران و طلبکارانه او مواجه می شوند با گفتن اینکه پسرت با سرقت اسلحه از خدمت سربازی فرار کرده است و گرفتن تعهدی از او مبنی بر معرفی ام به آنها، پدر را آزاد می کنند.

 قدری که آبها از آسیاب افتاد، دوباره به تهران بازگشتم و با امید دستیابی به مدینه فاضله ای که در رویاهای خود پرورش داده بودم،(غافل از اینکه مقدرات کشور و دین بدست امثال جنتی ها خواهد افتاد و پوستین وارونه ای را بر تن اسلام خواهند کرد و مدینه فاضله ما سر از ناکجاآباد در خواهد آورد!) بکمک م.پهلوان یکی از دوستانی که در لبنان دوره چریکی دیده بود(9)گروه مسلحانه سیاسی- فرهنگی "صدای حق" را تشکیل دادیم و علاوه بر تهیه و توزیع اعلامیه های انقلابی(اغلب شامل اعلامیه های آیت الله خمینی بود) و دیوار نویسی ،در مبارزات خیابانی هم مشارکت فعال داشتیم. در یکی از همین مبارزات خیابانی(میدان انقلاب و مقارن با حمله گارد شاهنشاهی به دانشگاه تهران_ 8/11/1357) در درگیری مسلحانه با ماموران(10)، به شدت از ناحیه دست و صورت و شکم مصدوم و توسط مردم و آمبولانسی که برای انتقال مجروحان به بیمارستان، در میدان انقلاب مستقر شده بود، ابتدا به بیمارستان هزار تختخوابی(امام خمینی) منتقل و چون توسط ساواک شناسائی شده بودم شبانه از طریق دوستانم در 10/11/57 به بیمارستان شفا یحیائیان منتقل و در بخش زنان با نام "حسین طاهری فرزند اسماعیل" و آدرس مجعول (نظام آباد- کوچه قاسمی پلاک 50) و شماره پرونده 09- 05- 10 تحت معالجه دکتر اکبرنیا قرار گرفتم(یکی از پزشکان بسیار مجرب و معتقد و متعهد که پس از انقلاب بدلیل بی مهری هائی که نسبت به او شد ایران را ترک کرده و به آمریکا رفت و امیدوارم که هنوز هم همچنان سالم و سر زنده باشد) و بالاخره پس از 25 روز در اثر اصرار زیاد من، دکتر اکبرنیا با ترخیصم موافقت کرد و در تاریخ 5/12/1357 از بیمارستان خارج گشته و برای حاکمیت یافتن یک طبقه جدید و رسیدن به وضعیتی که امروز در آن گرفتار شده ایم، دوباره به صف مبارزات مردمی پیوستم!(11)

چپ و راست دو تیغه یک قیچی؟

تا سال 1378 هیچیک از دوجریان موسوم به چپ و راست و اصلاح طلب و اصولگرا که قدرت را در انحصار خود و پیاده نظام های خویش داشتند ،به دلایلی که بتدریج در خاطرات خود به آنها اشاره خواهم کرد (بویژه بدلیل حفظ استقلال ،آزادگی ،صراحت لهجه ،و اجتناب از هر گونه باند بازی و سرسپردگی در برابر پدر خوانده های جریانات بی مبنای سیاسی )، مایل نبودند و اجازه نمی دادند تا در عرصه مدیریت کشور از یک سقف خاص و سهمیه ای که باند های قدرت برای شهروندان در نظر می گرفتند، عبور کرده و توانائی های خود را ظهور و بروز دهم.

در سال 1378 بطور مستقل (در اردوگاه اصلاح طلبان) در ششمین دور انتخابات مجلس ششم شرکت کردم و علیرغم تقلبات گسترده و همه کارشکنی هائی که در آن زمان صورت گرفت، با هزینه کردن تنها ده هزار تومان و حداقل امکانات ، در همان مرحله اول با کسب بی سابقه ترین رای مردم تبریز آذرشهر و اسکو در تاریخ انتخابات آذربایجانشرقی(12)، به عنوان نماینده اول این حوزه انتخابیه انتخاب و وارد نهاد موسوم به خانه ملت شدم و تا خرداد ماه 1387دو دوره متوالی در سمت و کسوت نماینده مردم تبریز ،آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی خدمت کردم و عاقبت پاداش یک عمر خدمات و زحمات صادقانه و بدون کوچکترین طمع و چشمداشتی به مردم و کشورم را با مردود اعلام شدن اعتقاد و التزامم به اسلام، از سوی خدایگان عافیت طلب روی زمین دریافت کردم!!انّا لله و انّا الیه راجعون (13)

ترکیب و موقعیت کنونی اعضای تیم خانوادگی(برای شفافیت هر چه بیشتر!) ؛

در سال 1360 با همسرم  که اهل تهران است ازدواج کردم. خطبه عقد این وصلت را رهبر و بنیانگذار انقلاب آیت الله خمینی خواندند و متناسب با جو آنروز ،یک مراسم بسیار کوچک و ساده هم با حضور اعضای درجه یک هر دو خانواده برگزار کردیم .

*بجز همسرم که از ابتدای زندگی خانه دار بوده اند ،دارای پنج فرزند می باشم که یکی از آنها پسر است و بقیه قرار است که چهار درب بهشت را برویم بگشایند. همه فرزندانم متولد تهران هستند و بجز دختر ته تغاری ام که امسال پیش دانشگاهی می خواند ،سه دخترم بترتیب سن؛ فارغ التحصیل دانشگاه در رشته های مهندسی علوم خاک ،مهندسی منابع طبیعی (از دانشگاه تهران) و تغذیه (از دانشگاه آزاد- واحد علوم تحقیقات تهران) هستند. پسرم نیز دانشجوی سال اول مهندسی مکانیک می باشد.

**پدرم اوایل (58) و قبل از اینکه سر و سامان یافتن فرزندانش را مشاهده کند، در اثر فشارهائی که متحمل گردید(به زعم او صدمات و لطمات وارده به من)، دق مرگ شده و جان به جان آفرین تسلیم کرد و پس از او رسما مسئولیت نگهداری و تر و خشک کردن هفت دختر و پسر قد و نیم قدش و سامان دادن به آنها به دوش من و مادرم افتاد(یکی از خواهرانم زمانیکه پدر در قید حیات بود ازدواج کرد). مادرم به لطف خدا در قید حیات است و بزرگترین نعمتی است که در حال حاضر از آن برخورداریم. از میان پنج خواهرم که همگی مزدوج می باشند، یکی از خواهرانم 2،3 سال اول انقلاب(61- 59) عضو سپاه بود و در قسمت حفاظت بیت آیت الله خمینی اشتغال داشت و پس از ازدواج با یکی از سپاهیان برای همیشه خانه دار شد و هم اکنون بجز یکنفر که از دهه اول انقلاب کارمند وزارت ارشاد بوده ،بقیه به شغل شریف خانه داری مشغولند و همسران آنها هم از همان شغل و سمتی برخوردارند که  از بیست سال قبل دارا بوده اند و با کمال خوشوقتی بجز یکی از همسران خواهرانم که مهندس راه و از سال 59 عضو سپاه پاسداران بوده(از 15 سال پیش معاون یکی از کارخانجات وابسته به سپاه بوده و هست)، همگی کارمند ساده هستند. دو برادرم یکی به کار آزاد مشغول بوده و هست و دیگری هم بیست سال است که همچنان بصورت قراردادی کارمند ساده وزارت بازرگانی است. بجز دو تن از خواهر زاده ها که کارمند ساده و قرار دادی هستند، بقیه آنها یا بیکارند و یا به تحصیل اشتغال دارند.

یک برادر زن نیز دارم که از حدود بیست سال قبل به شغل قضاوت در محاکم دادگستری اشتغال دارد و متاسفانه بدلیل سلامت کاری و مالی اش، در چندین نوبت به عنوان قاضی نمونه انتخاب شده است!

 در تبریز هم هیچگاه برادر و خواهر و برادر زاده و خواهر زاده ای نداشته ام تا کار و مسئولیتی را عهده دار شده باشند! همه افرادی که اشاره شد بجز مادر و دوتن از شوهر خواهرها متولد و مقیم تهران بوده و هستند و خوشبختانه(از نگاه من) و شوربختانه(از نگاه آنان)، نه تنها هیچیک از آنان از کوچکترین امتیاز و نعمات دو دوره نمایندگی ام در مجلس برخوردار نشده اند، بلکه گاهی هم نقمات و ترکش های دوران نمایندگی ام متوجه آنها شده است. 

*تحصیلات و خلاصه سوابق و مسئولیت های قبل و بعد از انقلاب را می توانید در بخش مسئولیت ها "اینجا " مطالعه بفرمائید.

زیر نویس:

(1) به همت بعضی از مسئولان غیور و دلسوز این شهرستان، اخیرا این اثر تاریخی ثبت شده ارزشمند در آثار ملی هم با خاک یکسان شده است.

(2) گرچه هم اکنون نیز کم و بیش رگه هائی از این نوع تعصبات را نسبت به خانواده خود یدک می کشم ،اما یقین دارم که حجاب مساوی با چادر نیست و حتی چادر های مشکی که امروزه همسر و دختران و مادر و خواهرانمان بر سر می کنند ،نه تنها واجب نیست و هیچ نسبتی با اوامر و نواهی شرعی و دین اسلام ندارد ،چه بسا بدلیل آثار سوء آن بر روحیه بانوان ،استفاده از آن جایز نیز نباشد.

(3) اوایل انقلاب،"ه" مسیر زندگی خود را تغییر داد و "م" هم که شخص فهمیده ،مودب ،محجوب و با هوشی بود ، اوایل انقلاب توده ای شد و هم اکنون عضو هیات علمی دانشگاه است.

 (4) داستان هوس بازی این فرد در قبل از انقلاب و مسئولیت پس از انقلاب و اتفاقاتی که برای وی رخ داد را در بخش خاطراتاینجا بخوانید.

 (5) حاج هوشنگ بادپا از مردان بشاش ،با صفا و معتقدی است که در ارتش خدمت می کرد و تلاش زیادی را برای آشنا کردن و آموزش جوانان محل با قران صرف کرد. من همیشه پای ثابت هیات ایشان بودم و تقریبا مانند یکی از اعضای خانواده او شده بودم. در واقع یکی از بهترین و لذت بخش ترین خاطراتم مربوط به ایامی است که با حاج هوشنگ بادپا گذرانده ام. اگر دکوراسیون خانه اش تغییر نکرده باشد، یادگاری من باید همچنان در سقف یکی از اتاقهای خانه اش باقی مانده باشد. محسن بادپا پسر ارشد حاج هوشنگ بادپا اوایل انقلاب مدت کوتاهی را به عنوان مجری و مدرس قران در صدا و سیما مشغول بکار بود بر خلاف ما عاقلانه عمل کرد و ظاهرا در حال حاضر به کار خرید و فروش آهن اشتغال دارد.

(6)آنروز ها آخوندهای درباری و واپسگرا و پیروان چشم و گوش بسته آنها تبلیغ می کردند که شریعتی وهابی است!

(7) انگیزه و هدف اصلی از انتخاب این رشته، چگونگی ورود به دانشکده خلبانی، اتفاقاتی که در دوران دانشجوئی ام  رخ داد ،شیوه ترک خدمت و همچنین استخاره هائی که حاج آقا دمشقی در این زمینه انجام داد را در بخش خاطرات "اینجا" مطالعه بفرمائید.

(8) خاطرات دوران سربازی و حوادث مربوط به این دوره و شیوه فرار از پادگان را می توانید در بخش خاطرات "اینجا" مطالعه بفرمائید.

(9) او هم پس از انقلاب به عضویت سپاه درآمد و هم اکنون کوچکترین خبری از وی ندارم و فقط آرزو می کنم، هر جا که هست سالم و در پناه خدا باشد.

(10) با توجه به اینکه در روز درگیری سر و صورت خود را با چفیه(همان پارچه ای که امروزه بعضی از بسیجیان جبهه ندیده و مخالفین هر منتقدی به گردن خود آویزان می کنند!)پوشانده بودیم، ظاهرا روزنامه آیندگان از این در گیری به عنوان درگیری چریک های فدائی خلق با ماموران رژیم یاد کرد، هر چند که شنیدم چریک های فدائی خلق هم  در همانروز عملیاتی را انجام داده بودند، اما از کم و کیف آن اطلاعی ندارم.

(11) علت و نحوه جابجائی و بستری شدنم در بخش زنان را می توانید در بخش خاطرات "اینجا" مطالعه بفرمائید.

(12) پس از اعلام نتایج انتخابات مرحله اول انتخابات ششم مجلس ،در پی شکایت اینجانب از میان بیش از 800 صندوق رای، 5 صندوق بصورت تصادفی(رندوم) انتخاب و آرای آنها باز شماری شد که فقط در این 5 صندوق 1042 رای مرا منظور نکرده بودند(عدم قرائت بیش از 160 هزار رای در 800 صندوق)! ،مسئولان امر با این توجیه که شما انتخاب شده اید چه تفاوتی می کند که با چند رای کمتر به مجلس بروید، بر تقلبات گسترده سرپوش گذاشتند! با این وصف با حدود 190 هزار رای اعلام شده(بدون احتساب آرای قرائت نشده) که باز بی سابقه ترین رای تاریخ انتخابات این حوزه محسوب می شود ،به عنوان نماینده حوزه مذکور به مجلس ششم راه یافتم.

(13) خاطرات مربوط به انتخابات ششم را در بخش خاطرات "اینجا" مطالعه بفرمائید.

 





یکشنبه 16 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()
انحصار طلبان حتی این کورسو و تریبون کوچک را هم بر نمی تابند!

انحصار طلبان حتی این کورسو و تریبون کوچک را هم بر نمی تابند! 


از ابتدای انقلاب اغلب امکانات و تریبون های کشور مانند غنائم جنگی میان اعضای دو اردوگاه سیاسی که خود را فاتحان انقلاب می پندارند توزیع شده و هرکس بنحوی سهم خود را گرفته است ،لذا رسانه های مذکور خود را ملزم و متعهد می دانند که در ایام انتخابات با صدور دستور آتش از سوی فرماندهان دو اردوگاه یاد شده و خدم و حشم  آنان جنگ رسانه ای را آغاز و با فضاسازی هائی که صورت می گیرد طبق یک قرارداد نانوشته همواره انتخاب مردم را معطوف به  "این یا آن و دیگری هرگز" کرده و در نهایت زمینه پیروزی کاندیداهای مورد نظر یکی از دو اردوگاه مذکور را مهیا سازند.

در واقع همین افراد هستند که به عنوان قیّم ملت در خفا تصمیم گرفته و با استفاده از رسانه هائی که بصورت انحصاری در اختیارشان قرار دارد ،بروش های پوپولیستی تصمیم سازی کرده و فضا را بنفع افراد دلخواه خود جهت می دهند و در صورت لزوم یکی را از فرش به عرش برده و دیگری را از عرش به فرش می کشند تا بدینوسیله قدرت را همچون تیول شخصی میان اعضا و سرسپردگان خود دست بدست نمایند ،به این اعتبار ورود هریک از آحاد ملت 70 میلیونی و اشخاص جدید به میدان قدرت مستلزم اعلام سرسپردگی و اخذ ویزا از فرماندهان دو اردوگاه یاد شده می باشد و چنانچه افراد مذکور رضایت ندهند ،بایکوت خبری ،تخریب ،تحقیر و خوار شدن در کمین آنهاست.

همچنانکه دوستان و کاربران عزیز واقفند ،در طول دوران نمایندگی خود تلاش کردم تا تنها به عنوان نماینده مردم عمل کرده و پژواک فریاد آنان باشم و نه سخنگو و مدافع جریانات سیاسی فاقد فکر و برنامه و به همین سبب در آنروزها هم اکثر مواضع بنده یا انتشار نیافت و یا در صورت انتشار بنفع بعضی از جریانات مصادره و کاملا در حاشیه منعکس گردید. پس از پایان دوران نمایندگی از آنجا که امکان بهره برداری های سیاسی از دیدگاههایم بنفع بعضی از اشخاص حقیقی و حقوقی موضوعیت خود را از دست داده بود ،لاجرم از دید فرماندهان اردوگاه های مورد اشاره تاریخ مصرفم بپایان رسید و چنانکه شاهد بوده اید کاملا در بایکوت خبری قرار گرفتم. تمامت خواهان به این هم اکتفا نکرده و حتی در فضای مجازی این وبسایت شخصی را هم که به عنوان یک تریبون کوچک مورد استفاده واقع می شود برنمی تابند و تا کنون چهار بار در ادامه فعالیت این وب سایت اخلال ایجاد کرده اند که نخستین بار مقارن با انتخابات مجلس هشتم ،به مدت سه روز اسباب مسدود شدن وب را فراهم کردند و  آخرین بار نیز از شب گذشته با حمله DDoS ،ترافیک 100 مگابیت بر ثانیه‌ روی وب‌سایت ایجاد و در نتیجه تا این لحظه موجب down شدن سرور آن شده اند.

با این وصف ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ،موجیم که آسودگی ما عدم ماست و انشاء الله با تلاش دوستان ظرف چند ساعت آینده مشکل ایجاد شده برطرف و سایت بالا خواهد آمد. در پایان برخود لازم می دانم تا از همه کاربران عزیزی که از این وبسایت دیدن کرده و مرا از نظرات ارزشمند خود بهره مند می سازند تقدیر و سپاسگزاری نمایم.   

گیرنده:

همه نشریات و رسانه های مستقل ،آزاد ،آزاده و  آزاد اندیش
 




یکشنبه 16 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()
اعلمی: کاندیدای اصلاح‏طلبی نمی‏بینم

متن کامل گفت و گوی رادیو زمانه با اکبر اعلمی، نامزد دوره‌ی دهم انتخابات ریاست جمهوری

اعلمی: کاندیدای اصلاح‏طلبی نمی‏بینم

 

دوشنبه، دهم فروردین‌ماه ۱۳۸۸ خورشیدی، یکی دیگر از برنامه‏های «روی خط زمانه» را در ارتباط با انتخابات ریاست جمهوری دوره‏ی دهم تهیه کرده‏ام.

این برنامه، گفت و ‏گویی با آقای اکبر اعلمی، نماینده‏ی مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی دوره‏ی ششم و نامزد این دوره از انتخابات ریاست جمهوری است.

اولین سوالم از آقای اعلمی این است که آیا این دوره از انتخابات ریاست جمهوری، ویژگی خاص یا تفاوتی با دوره‏های دیگر دارد؟

اگر انتخابات را بستر و ساز و کاری برای تظاهر اراده و حق حاکمیت مردم در تعیین سرنوشت خود و اداره کشور فرض نماییم‌، نظر به این‌که برخلاف قانون اساسی نهادی به نام شورای نگهبان به نمایندگی از قدرت حاکم دامنه انتخاب مردم و حق حاکمیت آنان بر سرنوشت خود را محدود و معطوف اراده حاکمیت می‌کند و مردم از آزادی عمل لازم برای انتخاب کردن و انتخاب شدن برخوردار نیستند‌، و اگر قرار باشد انتخابات پیش رو نیز با مختصات گذشته برگزار شود و انتخاب مردم تنها محدود به انتخاب افراد دلخواه هیأت حاکمه یعنی اعضای دائمی و دستچین شده کلکسیون قدرت باشد‌، این انتخابات با انتخابات دیگر تفاوت چندانی نخواهد داشت و هرکس هم از میان این کلکسیون برگزیده شود، تفاوت آشکار و معنا‌‌داری حاصل نخواهد شد.

گرچه بعضی‌ها معتقدند هر کس که به جای احمدی‌نژاد انتخاب شود باز بهتر است اما این تکرار همان سیاست نخ‌نمایی است که در طول سال‌های گذشته مردم را به پای صندوق‌های رأی‌گیری کشانده است بدون این‌که گشایشی در زندگی مردم و اوضاع حاکم ایجاد شده باشد.

بنابراین تفاوت و ویژگی این انتخابات زمانی آشکار خواهد شد که امکان حضور افراد تحول‌خواه که قادر به ایجاد اصلاحات و تغییرات محسوس در جامعه هستند فراهم شود. با این وصف تغییرات و تحولات بیرونی و خارج از مرزهای ایران خصوصاً در آمریکا‌، تن دادن به تغییرات دلخواه مردم در داخل ایران را اجتناب‌ناپذیر کرده است.

به نظر می‏آید، شرایط آزادی‏ای که برشمردید، هنوز هم وجود ندارد. شما بر این اساس که فکر می‏کنید، الان رعایت رأی مردم اجتناب‏ناپذیر شده، خودتان را کاندیدا کرده‏اید؟

البته، اگر خاطرتان باشد، من دوره‏ی قبل هم کاندیدا شدم. اما خسّتی که معمولاً در انتخابات به‏کار می‏رود، مانع از این شد که بتوانم رسماً وارد میدان رقابت‏ها بشوم.

بر اساس همان تجربه، سوال کردم که ویژگی این دوره را در چه دیدید؟

واقعیت این است که من ادامه وضعیت کنونی کشور را به هیچ وضع به مصلحت نمی‌دانم و بر این باورم که تغییر وضع موجود مستلزم به قدرت رسیدن کسانی است که در ایجاد چنین شرایطی موثر نبوده‌اند و از توان و عزم و جسارت لازم برای انجام اصلاحات دلخواه مردم برخوردارند.

مادامی که گردش قدرت تنها معطوف به اعضای کلکسیونی باشد که همواره در متن قدرت بوده‌اند‌، اوضاع فعلی تغییری نخواهد کرد. احساس می‏کنم، با توجه به انگیزه و ایده‏هایی که دارم‌، چنان‌چه مورد حمایت مردم قرار بگیرم و خسّت‌ها و تنگ‌نظری‌های گذشته تکرار نشود، می‏توان وضعیت موجود را دگرگون کر.د

استقلال و وامدار نبودنم نسبت به کلکسیون دائمی قدرت‌، این آزادی عمل را به من خواهد داد تا در صورت رسیدن به قدرت‌، تغییرات دلخواه را پدید آورم.

مسأله همین است. توانایی وجه دیگری هم دارد. خیلی‏ها معتقدند وقتی اهرم‏های قدرت حامی شما نباشند، نیروی پیش‏برد برنامه‏های خودتان را نخواهید داشت. مثلاً در مجلس ششم، شما برنامه‏هایی داشتید، انتقادهای جدی هم می‏کردید، ولی مجلس راه دیگری را می‏رفت.

در این سوال شما، مقداری تناقض می‏بینم. خودتان به موفقیت‏های من در مجلس، اشاره کردید.

گفتم، موفقیت نداشتید. مخالفت‏های جدی و منطقی هم می‏کردید، ولی حاصلی نداشت، معمولاً مجلس راه دیگری را می‏رفت.

به هر حال، مجلس و کار نمایندگی، کار نرم‏افزاری است و با مسئولیت ریاست جمهوری که امکانات سخت‌افزارانه و اختیارات وسیعی را داراست، متفاوت است.

یک نماینده تنها در چهارچوب وظایف قانونی خود می‏تواند عمل کند و تصور می‏کنم من در چارچوب وظایف نمایندگی با حداقل امکانات توانستم حداکثر وظایف نمایندگی را انجام داده و جریانی متفاوت با خواست و اراده اکثریت در مجلس و کشور ایجاد کنم.

اما آیا مطابق قانون اساسی اختیارات کافی برای پیش‏برد برنامه‏های‏تان خواهید داشت؟

تغییرات حداقلی و حداکثری داریم. قانون اساسی کنونی، مانع از تحقق تغییرات حداکثری است.

ولی برای انجام اصلاحات و تغییرات حداقلی، در همین قانون ظرفیت‏هایی وجود دارد که یک حقوق‏دان و آشنا به قانون و دارای انگیزه و جسارت لازم، می‏تواند به کمک همین حداقل‏ها تحولاتی را اجرا کند و اگر هم نتواند، حداکثر مطالبات و خواسته‏های مردم را جامه‏ی عمل بپوشانند، حداقل آن را محقق کنند.

آیا ستاد انتخاباتی‏تان را تشکیل داده‏اید؟

اما در پاسخ به این سوالتان اشاره به دو نکته لازم است؛ کاندیداها را در حال حاضر می‌توان به دو گروه تقسیم کرد. یک دسته مرکب از کسانی است که دارای شهرتند و شهرتشان هم مرهون قدرت و تریبون‌هایی است که از طریق مشارکت در قدرت به دست آورده‌اند.

قهراً این دسته از نامزدها دارای برقه و بارگاه و خدم و حشم بوده و به آسانی می‌توانند در سراسر کشور ستاد دایر نمایند و به سهل‌ترین روش‌ها از امکانات و خدم و حشمی که همواره پروانه‌وار به گرد قدرت می‌چرخند برخوردار شوند.

جالب اینجاست که همان‌هایی هم که پیوسته از لزوم تغییر سخن می‌گویند و دم از اصلاح‌طلبی می‌زنند باز پیرامون همین افراد که در ایجاد وضع موجود سهیمند، گرد آمده‌اند و رسانه‌ها هم مطلقاً در اختیار و انحصار آن‌هاست.

اما گروه دوم شامل کسانی است که به دلیل حفظ استقلال و عدم سرسپردگی‌شان در برابر اشخاص حقیقی و حقوقی‌، به آن‌ها به دیده غیرخودی نگریسته می‌شود و نامحرم به شمار می‌آیند و هنوز در عالم برزخ قرار دارند.

طبعاً این افراد از یک ده هزارم امکانات کاندیداهای دلخواه هیأت حاکمه و جریانات انحصار‌طلب سیاسی هم برخوردار نیستند و لذا به آسانی دسته اول نمی‌توانند ستادهای تبلیغاتی خود را به راه انداخته و آن را تکمیل کنند و از این رو درمقایسه با اعضای دائمی کلکسیون قدرت وگروه نخست با مشکلات بیشتری در این زمینه مواجه هستند.‌

با این وجود بنده در حال سازماندهی و ساماندهی ستادها هستم و یقین دارم که با کمک مردم همه این محدودیت‌ها را پشت سر خواهیم گذاشت. واقعیت تلخی که به عنوان یک پارادوکس با آن مواجه هستیم این است که بسیاری از مدعیان اصلاح‌طلبی خواهان تغییر و انجام اصلاحاتند اما همین افراد تا آنجا که بتوانند مانع از شناخته شدن نامزدهایی می‌شوند که قادر به انجام اصلاحات در کشور هستند و همچون گذشته می‌خواهند قدرت را به کسانی بسپارند که خود نقش موثری در پدید آمدن شرایط و وضعیت حاکم دارند.

همین به اصطلاح اصلاح‌طلبان شعارهای فریبنده‌‌ای چون دانستن، حق مردم است‌، حق انتخاب آزاد و آزادی انتخاب‌، رقابت آزاد و ایران برای همه ایرانیان سر می‌دهند اما در عمل مستبدانه‌تر و تمامیت‌خواهانه‌تر از دیگران عمل می‌کنند.

همین‌ها فریاد دموکراسی‌خواهی‌شان گوش فلک را کر کرده است اما در محافل چند نفره مطابق با مناقع شخصی‌شان تصمیم می‌گیرند و قیم‌مآبانه خودرأیی خود را به نام تصمیم جریان اصلاح‌طلبی به خورد مردم می‌دهند و اگر دقت کرده باشید حتی دست اندرکاران بسیاری از رسانه‌های خارجی هم همنوا با رسانه‌های داخلی همه روزنه‌هایی را که می‌تواند در معرفی گروه دوم به مردم موثر باشد‌، مسدود کرده‌اند.

پس مشکل تبلیغات و معرفی خود به مردم را چگونه حل خواهید کرد؟

سعی می‏کنم از همه‏ی روزنه‏ها و منافذی که وجود دارد و علی‏رغم همه‏ی خست‏هایی که بعضی از رسانه‏های داخلی و خارجی به‏خرج می‏دهند، استفاده کنم و پیامم را به مردم برسانم.

خوشبختانه، پشتوانه‏ای نسبتاً قوی دارم که حاصل همان زحماتی است که در مجلس کشیدم و بخش قابل توجهی از مردم، مرا می‏شناسند. به خصوص، در آذربایجان.

آیا حساب ویژه‏ای روی مردم آذربایجان باز کرده‏اید؟

به هر حال، آذربایجان یک واقعیت است. ولی اگر شناخت مردم ایران نسبت به مرا، محدود به مردم آذربایجان بکنید، فکر می‏کنم در حقم جفا شده است.

زیرا اگر موضع‏گیری‏های‏ مرا در مجلس تعقیب ‏کرده باشید، اذعان خواهید کرد که مدتی که در مجلس بودم همواره سعی ‏کردم به عنوان یک نماینده‏ی ملی ظاهر شوم و از حقوق ملت ایران دفاع کنم.

به همین سبب هم گمان می‌کنم که بخش قابل توجهی از مردم نقاط مختلف ایران حقیر را می‌شناسند و کم و بیش نسبت به خدمتگزار خود لطف و عنایت دارند و این را از استقبالی که در سخنرانی‌هایم صورت می‌گیرد می‌توان پی برد.

در ایران، مسأله‏ای به نام قومیت‏ها داریم (القاب دیگری هم برای آن گفته می‏شود که موضوع این بحث ما نیست). اما آیا شما برنامه‏ی ویژه‏ای برای این مسأله دارید؟

قانون اساسی برای اقوام مختلف ایرانی جایگاه و احترام خاصی قائل است و برای آنان حقوقی در نظر گرفته است‌. یک رئیس جمهور سوگند خورده‌، باید قادر به تأمین حقوق قومیت‌های ایرانی و رضایتمندی آنان باشد.

بنده به عنوان نماینده مردم در مجلس ثابت کردم که می‌توان بر یکپارچگی ایران‌، وحدت و انسجام ملی و منافع ملی تأکید کرد و در عین حال برای حقوق اقوام مختلف، زبان، فرهنگ، فولکلور و ادبیات آن‌ها هم احترام قائل شد.

در کشوری که از اقوام مختلف تشکیل شده است نمی‌توانید دم از وحدت و همبستگی ملی بزنید اما خواسته‌ها و تمایلات فطری و قانونی قومیت‌ها را نادیده بگیرید. در طول تاریخ اقوام ایرانی ثابت کرده‌اند که حافظان اصلی این مرز و بوم هستند و هرجا که تمامیت ارضی و یکپارچگی ایران در معرض خطر واقع شده آن‌ها پیشگام و پیش‌قدم دفع خطر بوده‌اند از این رو پاداش خدمات آن‌ها محروم کردن از حقوقشان نیست!

لذا با توجه به این واقعیت‌، اگر به قدرت برسم سعی خواهم کرد خواسته‏های مردم آذربایجان و سایر اقوام ایرانی را در کنار مطالبات دیگر مردم، ملحوظ نظر قرار بدهم.

برگردیم به تمام ایران؛ در صورتی که در انتخابات موفق شوید، مهم‏‏ترین اقدام اقتصادی‏تان چه خواهد بود؟

با توجه به این‌که دانش‌‏آموخته‏ی حقوق اقتصاد هستم، هشت سال قانون‏گذاری کردم و عضو مهم‏ترین کمیسیون مجلس، یعنی کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی بودم، اگر بیشتر از سایر کاندیداها برنامه‏ی عملیاتی نداشته باشم، کم‏تر نیست.

ولی مسأله‏ی مهمی که در اقتصاد باید ملحوظ نظر قرار بگیرد، این است که عدالت باید مراعات شود و ریشه‏ی فساد در عرصه‏ی اقتصاد و سیاست از بیخ و بن کنده شود.

برنامه‏ی اقتصادی مشخص‏تان را نمی‏خواهید بگویید؟

از آنجا که در کشور ما قانون کپی رایت رعایت نمی‌شود و از انتخابات گذشته ریاست جمهوری هم تجربه خوبی ندارم فعلاً از گفتن برنامه‌های اقتصادی خود معذورم زیرا بلافاصله دیگران از آن اقتباس خواهند کرد.

اما می‌توانم بگویم که عاجل‌ترین اقدام سیاسی‌ام معطوف به ایجاد فضایی است که مردم بتوانند آزادانه در آن نفس بکشند و به نقد قدرت بپردازند و قادر باشند که تمایلات درونی خود را ظهور و بروز بدهند.

پس، سوال مشخص اقتصادی می‏کنم. میزان مشارکت دولت در اقتصاد را چگونه می‏بینید؟

بخش قابل توجهی از اقتصاد ما چون متکی به نفت است و درآمدهای نفتی هم در اختیار دولت است، می‏توان گفت که حدود هفتاد تا هشتاد درصد اقتصاد ما با تکیه بر خواست و اراده‏ی دولت اداره می‏شود.

آیا باید این روند ادامه پیدا کند؟

وقتی کسی معتقد است که فضای سیاسی باید بازتر شود، لاجرم با توجه به این‌که توسعه‏ی سیاسی در گرو توسعه‏ی اقتصادی است و توسعه‏ی اقتصادی هم در گرو توسعه‏ی سیاسی است‌، به عبارت دیگر در ایران باید توسعه‏ی فراگیر مدنظر قرار گیرد، در این صورت باید سعی کرد که مردم را بیش از گذشته، در عرصه‏های مختلف دخالت نمایند و اداره امور را در اختیار بگیرند.

البته، در قالب شعار خیلی حرف‏ها می‏توانیم بزنیم. ولی نباید از نظر دور داشت که یک رئیس جمهور با محدودیت‏های قانونی مواجه است و یکی از این محدودیت‏ها اصل چهل و چهار قانون اساسی است که باید رعایت شود و با توجه به تفسیر جدیدی که از این اصل صورت گرفته و به اعتقاد من، مغایر با روح قانون اساسی است، این محدودیت‏ هم در پیش‏ روی رییس‏جمهور آینده هست.

آیا این امکان را می‏بینید که با یکی از نامزدها، قبل از انتخابات، به ائتلافی برسید؟

علی‏رغم همه‏ی احترامی که برای کاندیداهای شناخته شده که همه‏ی تریبون‏ها هم در اختیار آن‏ها است قائل هستم، اما همه‏ی کاندیداهای مقطع فعلی را در یک سطح و اندازه می‏بینم و معتقد هستم با به‏قدرت رسیدن هر یک از آن‏ها، تغییری در روند موجود حاصل نمی‏شود

بنابراین، تاکنون کاندیدایی را که قادر به تحقق حداقل خواسته‏های سرکوب شده‏ی ملت باشد، در این عرصه نمی‏بینم تا محرک ائتلاف احتمالی باشد

برخی تحلیل‏گران سیاسی معتقدند، حکومت برای این‌که اصلاح‏طلبان به قدرت نرسند، خواهان تکثر میان آنان است و از این بابت، ممکن است صلاحیت کاندیداهایی نظیر شما را که می‏توانند چند میلیون رأی را جابجا کنند، برخلاف دوره‏های گذشته، تائید کنند. احتمال چنین برخوردی را می‏بینید؟

اولاً، دوستانی که این‏گونه اظهار نظر می‏کنند، همان افرادی هستند که دور و بر کلکسیون قدرتند. سی سال است که به عناوین مختلف شعار می‏دهند و هفت هشت سالی هم هست که از تابلوی اصلاحات استفاده می‏کنند.

ثانیاً‌، کاندیدایی که واقعاً اصلاح‏طلب باشد، نشان بدهید تا ما هم بگوییم، ممکن است این دغدغه برای شورای نگهبان به ‏وجود بیاید که اگر این کاندیدای اصلاح‏طلب وارد میدان رقابت‏ها بشود، احتمالاً رأی مردم را به دست خواهد آورد و به همین خاطر شورای نگهبان برای شکستن رأی او متوسل به افزایش تعداد کاندیداهای اصلاح‏طلب شود.

به عبارت دیگر در شرایط فعلی، من هیچ کاندیدای اصلاح‏طلبی را در صحنه‏ی انتخابات نمی‏بینم. اگر هم چنین باشد، انتخابات بستر و ساز و کاری است برای این‌که افراد دیدگاه‏های خود را به مردم عرضه کنند و برنامه‏هایشان را با مردم در میان بگذارند و این مردم هستند که با استفاده از حق انتخاب کردنشان مشخص می‏کنند که چه کسی صلاحیت پوشیدن لباس ریاست جمهوری را بر تن دارد.

اگر به آن‏ نقطه رسیدیم و کاندیداها توانستند یکی دو روز از طریق صدا و سیما با مردم ارتباط برقرار کنند، طبیعتاً در این مقطع زمانی هر کس در بین مردم از مقبولیت بالاتری برخوردار باشد، دیگری باید به نفع او کنار بکشد.

مریم محمدی

mmohammadi@radiozamaneh.com

منبع:





شنبه 15 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()
رابطه ارزش خبری با پلوخوری آستین ملانصرالدین!
رابطه ارزش خبری با پلوخوری آستین ملانصرالدین!

 

روزی ملانصرالدین به ضیافتی رفت و چون لباس های وی مندرس و ساده بود كسی به او اعتنایی نكرد. ملا که به علت اصلی این بی اعتنائی پی برده بود آهسته محل را ترک و به خانه خویش رفت و لباس فاخری برتن کرده و به میهمانی بازگشت. این بار صاحب خانه و خدم و حشم وی و دیگر حاضران در مجلس با احترام تمام از او پذیرایی نموده و او را در صدر مجلس نشاندند.

در هنگام صرف غذا ،ملا آستین لباسش را به ظرف غذا نزدیك كرده و با صدای بلند گفت ای آستین تا می توانی پلو بخور!

 حاضرین که از این رفتار ملّا کاملا متعجب شده بودند سبب را از وی جویا شدند. ملا در پاسخ گفت ؛ مرا نه به بخاطر خودم بلکه بخاطر این لباس احترام کرده و در صدر سفره نشاندید ، بنابراین این غذا هم حق لباسم است نه اعتبار و شخصیت حقیقی من!!

حکایت فوق در واقع زبان حال امروز ماست و تا حدود زیادی می تواند نحوه تعامل و واکنش تبعیض آمیز عده ای از تشکل های سیاسی و وسایل ارتباط جمعی داخلی و خارجی و همچنین بخش قابل توجهی از مردم ایران در مواجهه با اخبار مربوط به اشخاص مختلف را در شرایط کاملا برابر توضیح دهد.

مثلا به عوام اینگونه تلقین شده است که تنها کسانی مجاز به اظهار نظر در مورد مقولات دینی هستند که حتما به لباس روحانیت ملبّس باشند و اگر یک معمّم یا مدّاح در باره یک موضوعی اظهار نظری نماید ،غالبا سخن وی را به سخنان یک فرد غیر معمّم تحصیلکرده دانشگاهی که در مورد اسلام مطالعات عمیقی دارد ترجیح می دهند! شاید به همین دلیل یکی از همین عوام در مشهد به دکتر شریعتی گفته بود که تو دکتر هستی و باید به طبابت بپردازی لذا حق نداری در مورد دین اظهار نظر بنمائی!

برپایه این تفکر غلط ،در عرصه سیاست هم همین تلقی نادرست نهادینه و به یک اصل مبدل شده وهمواره پلو معاویه چربتر است و حق را همیشه باید به زورمندان و صاحب منصبان داد!

بنابراین با وجود اینکه بسیاری از مردم و اغلب روشنفکران جامعه  از وضع موجود که نتیجه عملکرد صاحب منصبانی است که تا کنون در مصدر قدرت بوده اند ،ناراضی هستند و مصرّانه خواهان تغییر می باشند ،اما زمانی که فصل انتخابات فرا می رسد همین افراد تحت تاثیر تلقیناتی که صورت می گیرد ،ناخودآگاه توجه اشان از میان هفتاد میلیون ایرانی صرفا معطوف به همان مشاهیر صاحب قدرتی می شود که در ایجاد وضع موجود سهیم هستند و می پندارند که بجز اعضای ثابت کلکسیون قدرت دیگران مطلقا شایسته احراز مقامات و مناصب کشوری و لشکری نیستند!

باین اعتبار همواره مقام و شهرت ناشی از تریبون های قدرت ،مهمترین مقیاس حق و باطل محسوب می شود و مادامیکه فردی صاحب قدرت و مقام نشده است اگر برترین سخن را هم بر زبان جاری سازد و یا از مطلوبترین عملکرد هم برخوردار باشد مورد بی اعتنائی قرار می گیرد ،اما به محض اینکه همین فرد به مقام و شهرتی رسید به مصداق خسرو هرچه کند شیرین بود ، گفتار و کردار نادرست او نیز حق جلوه داده می شود و اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی // برآورند غلامان او درخت از بیخ!

شاید مثال های زیر مقصود نویسنده را به مخاطبین خود بهتر منتقل نماید:

1-زمانی که برای نخستین بار در دفتر آقای موسوی خوئینی ها مدیر مسئول روزنامه سلام ،موضوع کاندیداتوری آقای خاتمی که پیش از آن وزیر فرهنگ و ارشاد بود مطرح شد ،بعضی از دوستان این پیشنهاد را نوعی شوخی تلقی کرده و می گفتند که خاتمی قادر به اداره وزارت ارشاد نبود تا چه رسد به اینکه عهده دار مسئولیت اداره کشور شود و بعضی ها هم اصرار داشتند که ایشان چهره کاملا ناشناخته ای است و بعید است که رای بیاورد.

همان دوستان امروز مدعی هستند که بجز خاتمی هیچ فرد دیگری قادر به نجات کشور و انجام اصلاحات نیست!

2-وقتی مساله کاندیداتوری آقای احمدی نژاد در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری مطرح شد ،بسیاری از نمایندگان اصولگرای مجلس هفتم و همه اصلاح طلبان داخل و خارج از مجلس آن را نوعی طنز تلقی می کردند و در نظرسنجی ها هم نام ایشان همواره در قعر جدول واقع و به یک درصد هم نمی رسید. اما همان اصولگرایان اینک وانمود می کنند که اجرای عدالت و تنها راه دفاع از اصول و منافع ملی و حقوق هسته ای و مقولاتی از این دست منوط به انتخاب مجدد احمدی نژاد و در صورت امکان مادام العمر رئیس جمهور شدن نامبرده است و اصلاح طلبان هم وی را جدی ترین رقیب میدان رقابت های ریاست جمهوری بشمار می آورند!

3-زمانی که آقای میر حسین موسوی سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بود ، کسی باور نمی کرد که سردبیر جوان روزنامه جمهوری اسلامی فاصله میان روزنامه نگاری تا نخست وزیری را در ظرف چند ماه طی نماید. مثال های فراوانی از این دست وجود دارد که برای جلوگیری از اطاله کلام از آن خودداری می کنم.

بر همین اساس و پیش از آنکه افراد یاد شده مسئولیت ریاست جمهوری و یا نخست وزیری را عهده دار شوند، دامنه انتشار اخبارشان در رسانه ها هم بسیار ناچیز بود و چندان مورد توجه واقع نمی شدند ،اما با تغییر لباس ،صدر نشین رسانه ها گشتند بدون اینکه تغییری در مواضع گذشته آنان ایجاد شده باشد!

این دو نگاه کاملا متعارض که بر پایه افراط و تفریط استوار شده است ، زائیده همان تفکر غلطی است که می پندارد حق با قدرتمداران است و این خود مانوس با فرهنگ سلطانی است که تصور می کند خداوند تنها صاحبان قدرت را برای سلطنت کردن دائمی بر مردم خلق کرده است و آنان هرچه بگویند و انجام دهند عین حقیقت است!

لذا این دسته از افراد حتی اگر عطسه کرده و یا خمیازه هم بکشند تیتر اول بسیاری از رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی که نوعا در اختیار عوامل آنهاست به عطسه و خمیازه آنان اختصاص خواهد یافت و اگر نامزد شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و نظایر آن شوند بازهمین فرآیند تکرار می شود و در این میان اساسا کسی بخود اجازه نمی دهد که از خود بپرسد این فرد یا افراد درمقایسه با دیگران از کدام حق و امتیاز و برجستگی بیشتری برخوردارند؟

در واقع تنها توجیهی که ممکن است در این زمینه ارائه شود این است که آنها جزء مشاهیرند و در جامعه شناخته شده هستند ،بدون آنکه ذائقه و تمایلات جامعه در این خصوص در نظر گرفته شود!

براستی آیا شهرت ناشی از تریبون های قدرت به تنهائی می تواند دلیل برتری و حقانیت کسانی باشد که مدتی را صاحب مقام و منزلت دولتی بوده اند و آیا به این بهانه می توان دیگران را از حق بیان دیدگاه های خود و استفاده از حق انتخاب شدن محروم کرد؟

رویکرد اغلب مطبوعات و نشریات و رسانه های دیداری و شنیداری نسبت به پدیده های مختلف ،حاکیست که پاسخ آنها به این سوال مثبت است!

از همین رو و با وجود اینکه براساس آموزه های روزنامه نگاری نوین ،"غیرمنتظره بودن" ،"نادر و شگفتی" ،... و "تازگی" یک رویداد هم از ارزش خبری برخوردارند ،اما متاسفانه ارباب جرائد و رسانه های دیداری و شنیداری با جیره بندی کردن و تعیین سهم خبری بر پایه قدرت و معطوف کردن ارزش خبری به مشاهیر و "شهرت" کاندیداها آنهم از نوع صاحبان قدرت و جاه و مال و مقام و بایکوت کردن نامزدهای شاخص دیگر ،تقشه ای كه از واقعیت ها و میدان رقابت ها به مخاطبان خود ارائه می كنند. نقشه نادرستی است و لذا نه تنها مانع از مطرح شدن کاندیداهای اصلح فاقد شهرت و اعلام حضور آنان در میدان رقابت ها و ترویج دیدگاه هایشان می شوند و بدینوسیله مردم را از حق دانستن و برخورداری از حق انتخاب در دامنه ای وسیعتر محروم می کنند ،بلکه برخلاف شعارهای فریبنده ای که در مورد ضرورت تغییر سر می دهند،گردش قدرت را نیز تنها محدود و منصرف به اعضای دائمی کلکسیون قدرت و شهرتی می نمایند که مولود قدرت و تریبون های رسمی و انحصاری بوده است و این روش جز گرفتار شدن در یک دور باطل و تسلیم شدن در برابر وضع موجود که محصول اندیشه و عملکرد همین افراد بوده است ،حاصل دیگری ندارد.

این در حالیست که بسیاری از آیات قران و آموزه های دینی ما ،شخصیت زدگی را یکی از آفات و لغزش گاه های فکر و اندیشه معرفی کرده و با دعوت مردم به تفكر، اندیشه و خردورزی ،آنها را از هرگونه شخصیت گرائی منع می کند. به بیان دیگر قران حق و باطل را مقیاس و سنگ محک شناخت اشخاص و شخصیت آنان بیان کرده و متذکر می شود که حق و باطل را نباید با قدر و  مقام و شخصیت حقوقی افراد سنجید.

در واقع توصیه حضرت علی(ع) خطاب به حارث همدانی نیز اشاره به همین حقیقت می کند آنجا که فرمود:

 " دین خدا نه به وسیله شخصیتها، بلكه با نشانه حق و راستی شناخته می‌شود. پس حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی و باطل را نیز بشناس،‌ تا اهل آن را بشناسی"*

اما بنظر می رسد ،حتی برخورد بعضی از کسانی که خود را در صف نخبگان جامعه قلمداد می کنند با خبرهای مربوط به اشخاص و کاندیداهای مختلف ،بیش از آنکه مبتنی بر توصیه های قران و حضرت امیر باشد متکی به همان رفتاریست که میزبان یاد شده با ملانصرالدین داشته است و لاجرم ایجاد هرگونه تغییر خوشایندی در کشور تنها در رویا متصور است!!

زیرنویس:

* اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله





شنبه 15 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()
حقوق بشر در مانیفست علی(ع) و برخی از مقامات جمهوری اسلامی!؟

در رسای مرگ غریبانه امید رضا میر صیافی:

حقوق بشر در مانیفست علی(ع) و برخی از مقامات جمهوری اسلامی!؟


پیش از اینکه از مفاد بیانیه جهانی حقوق بشر آگاه شوم برای نخستین بار احترام به حقوق بشر را عملا در الگوی رفتاری و مانیفست علی(ع) تجربه کردم و به این نتیجه خوشایند رسیدم که احترام به کرامت فطری همه اعضای خانواده بشری و حقوق برابر و سلب‌ناپذیر آنان، نه تنها اساس آزادی، عدالت و صلح می باشد بلکه دستمایه آموزه های دینی هم هست.

از علی آموختم که رعایت حرمت و حقوق خوارج نیز که سرسخت ترین دشمنان امام محسوب می شدند و از تحقیر و دشنام های ركیك علیه او دریغ نمی ورزیدند محترم است. در مانیفست علی حتی نسبت به دشمنان شناخته شده وی هم مادامی که با شمشیر برهنه علیه دولت عدالت نشوریده اند و به جنگ و نهب روی نیاورده اند باید مدارا کرده و حقوق آنانرا نیز همچون سایر مستمری بگیران حکومت تامین نمود.

در واقع زمانی که دانستم علی به عنوان ولی امر مسلمین ترجمان مهربانی و اغماض حاکمان با مخالفان سیاسی خود بوده و در برخورد با دشمنان قسم خورده اش نظیر مروان بن حکم و سعید بن عاص که از رهبران اصلی جنگ جمل و مخالفان سرسخت وی محسوب می شدند و نیز عبدالله بن زبیر که در ملاءعام بدترین ناسزاها را به امام می‏گفت ،طریق ملاطفت و گذشت را در پیش می گرفت و مادامیکه خوارج علیه او قیام مسلحانه نکرده بودند با آنها نیز کاملا مدارا کرده و حقوقشان را از بیت المال می پرداخت و آزادیشان را مطلقا محدود نمی ساخت و حتی پس از آنکه علیه وی قیام کرده و در اثر شکست پا بفرار می گذارند ،به هیچوجه اجازه تعقیب آنانرا نمی دهد ، آنگاه به اوج تساهل و تسامح و احترام به حقوق بشر و عطوفت و رافت انسانی در اسلام و مرام علی پی بردم!

وانگهی زیباترین و عاطفی ترین جلوه های حکومت دینی در تاریخ را در واکنش علی نسبت به ربوده شدن خلخال از پای یك زن یهودی مشاهده کردم تا آنجا که وی را به گریستن وادار می کند و مردن هر مسلمانی به خاطر شنیدن این خبر را، غیر قابل ملامت و سرزنش می داند.

از رفتار علی آموختم که حتی جانشین بلافصل محمد(ص) را هم یک یهودی می تواند در اوج قدرتش به شنیع ترین نسبت ها متهم کرده و به محکمه ای فرابخواند و محکوم بکند که قاضی آن منصوب خود او بوده است.

چکیده مترقی ترین و متعالی ترین بیانیه حقوق بشر را در مانیفست امام علی به مالک اشتر خواندم آنجا که خطاب به او نوشته است:

"با همه مردم با رحمت و محبت رفتار کن و برای آنان حیوان درنده نباش که بهره های آنها را غنیمت می شمارد، زیرا آنان دو گروه اند: یا برادر دینی تو هستند یا انسانی مانند تو!"

همزمان با غروب عدالت ،مانیفست علی(ع) نیز در روزهای پایان عمرش تکمیل شد و در برخورد با ابن ملجم اوج انسانیت را به نمایش گذاشت تا با شناخت بهتر او ،انسانیت و کرامت انسانی نیز شناخته شود و شیعیانش بواسطه وجود این الگوی بشری باو ببالند و بداشتن چنین پیشوائی مباهات نمایند.

آری رمز و راز جاودانگی نام علی در بلندای تاریخ که جرج جرداق مسیحی را نیز به ستایش او وامی دارد ،باید در همین مانیفست سیاسی علی و رفتارهای او با مخالفینش جستجو کرد.

به همین سبب زمانی که بنیانگذار انقلاب خط مشی جمهوری اسلامی را ترسیم می کرد از اوصاف علی و مشابهت های جمهوری اسلامی با حکومت علی گفت و مناسبات حاکم بر حکومت نوپای جمهوری اسلامی را با منشور نظری و الگوهای رفتاری او سنجید و تاکید کرد که "در حکومت اسلامی هر فردی از افراد ملت حق دارد مستقیما در برابر سایرین، زمامدار مسلمین را استیضاح كند و او باید جواب قانع كننده دهد و در غیر این صورت اگر برخلاف وظایف اسلامی خود عمل كرده باشد، خود به خود از مقام زمامداری معزول است."   

از اینرو ملت ایران پس از تحمل قرن ها خفقان و استبداد و به یغما رفتن آزادی های سیاسی و اجتماعی خود در سودای رسیدن به جامعه و حکومتی که در آن نقد قدرت تا آستانه استیضاح بالاترین ارباب قدرت مجاز و یک حق شهروندی و وظیفه شرعی تلقی می شود ،سر از پا نشناخته و به استقبال اتوپیای معهودی آمدند تا بخیال خود با دیدن انحراف در حکمرانان و خارج شدن آنان از مسیر عدالت قادر باشند آنها را باستیضاح کشیده و با شمشیر کج راستشان کنند و بدینوسیله از سعادت دنیوی و اخروی یکجا بهره مند شوند!

اما اکنون با گذشت سی سال از تشکیل جمهوری اسلامی و تبدیل آن به یک نظام مستقر همچنان به بهانه های مختلف شاهد سرکوب هرگونه صدای مخالف هستیم و تاسف آورتر اینکه در همین راستا هردم خبر ناگواری ذائقه ملت را تلخ کرده و افکار عمومی در خارج از مرزهای ایران را نسبت به اسلام و مردم ایران مشوه می سازد.

آخرین خبرهای از این دست بیانگر آن است که در دل حکومتی که بنام علی بنا نهاده شده است ،وبلاگ‌نویس جوانی بنام "امیدرضا میرصیافی" که بخاطر انتشار عقایدش در یک وبلاگ و به اتهام  توهین به مقدسات و تبلیغ علیه نظام به دو سال و نیم زندان محکوم شده بود ،مالا بدلیل آنکه علیرغم وخامت اوضاع روحی و جسمانی اش و توصیه پزشکی که او را معاینه کرده بود با درخواست مرخصی استعلاجی اش موافقت نشده است تا تحت مداوای پزشکان حاذق قرار گیرد ،در گوشه ای از زندان اوین غزیبانه جان به جان آفرین تسلیم می کند.

این نخستین بار نیست كه یك زندانى سیاسى در زمان حبس خود اینگونه در غربت زندان های ایران فوت مى كند. پیش از این نیز شاهد مرگ زندانیان دیگری نظیر اکبر محمدی و امیر حسین حشمت ساران بوده ایم و همه آنها هم در لابلای هیاهوهای سیاسی داخل کشور به وادی فراموش سپرده شده اند ،بدون آنکه مسلمانی از شنیدن خبر آن دق کرده و بمیرد!

من با عقاید این اشخاص کاری ندارم و چه بسا با بسیاری از افکار و اقدامات آنها نیز مخالف باشم اما آنچه برایم مهم می باشد این است که چنین رفتاری با دگر اندیشان و منتقدین هیچ نسبتی با منش و رفتار علی(ع) و دیگر قدیسان صدر اسلام ندارد که مقامات و مسئولان جمهوری اسلامی از صدقه سری آنها به شهرت و نان و مقامی رسیده اند و به اعتبار ریزه خواری بر سر خوان علی ،بر مسند قدرت نشسته اند و بر مردم حکومت می کنند.  

من از آن دلگیرم که نه تنها کسی از شنیدن خبر تاسف آور مرگ یک جوان پرشر و شور دربند دق نکرده و نمی میرد بلکه همه ترجیح می دهند عمدا سکوت اختیار نمایند و تنها آمدن این و رفتن آن را در بوق و کرنا کرده و برای آمدن یکی ،هلهله و برای رفتن دیگری مرثیه بخوانند غافل از اینکه هم این و هم آن همیشه بوده اند بدون آنکه باشند و هیچیک از این آمد و رفت های تکراری مانع از ضایع شدن حقی نشده است و لذا مادامیکه نام علی فقط خرج رسیدن به قدرت این و آنها می شود و لاعیر ،با بودن "این" و "آن" هم درب سیاست رایج همچنان بر روی یک پاشنه خواهد چرخید و لاجرم حقوق بشر را همچنان باید در جوامعی جستجو کرد که نام علی در آن بیگانه است و تنها باید در انتظار واکنش اشخاصی بود که هیچ نسبتی با علی و دغدغه هایش ندارند!

براستی اگر امروز علی در میان ما بود در برابر مرگ مشکوک و پرپر شدن جوانانی نظیر "میرصیافی" که احتمالا متفاوت با ما می اندیشند و علیرغم همه سختی هائی که در پیش روی آنهاست مصرانه در جستجوی آرمان های گم گشته خویش هستند ،بی تفاوت باقی می ماند و اساسا آیا با وجود علی باز ما شاهد به زندان اقتادن منتقدان و مخالفانش بودیم تا منتظر واکنش وی نسبت به چنین مرگ غریبانه ای باشیم؟

بدون تردید این قبیل رفتارها و نابردباری ها در برابر مخالفین و دگراندیشان هیچ نسبتی با مانیفست علی ندارد و آنرا تنها باید به حساب برخی از شیعیان ناخلف علی نوشت و بخاطر چنین جفائی که در حق شیعیان راستین علی صورت می گیرد با صدای بلند باید گفت که واقعا شرمنده ایم!

بنوبه خود فوت مظلومانه امید رضا میرصیافی را به خانواده و دوستانش تسلیت گفته و از خداوند منّان برای آن تازه در گذشته غفران و برای بازماندگانش صبر جزیل مسئلت می نمایم و از صمیم قبل آرزو می کنم که در سال نو همه کسانی که بخاطر عقیده و اندیشه خود در کنج زندان بسر می برند در کمال سلامت به دامان گرم خانواده خود بازگردند.





شنبه 15 فروردین 1388 توسط حجت | نظرات ()



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
حجت
روسای ستاد انتخاباتی اعلمی در سه استان آذربایجان مشخص شد
فریاد عدالت
وبلاگها و سایتهای طرفتاران اعلمی
همه پیوندها
فروردین 1388
تیتر های از سخنان دکتر اعلمی منبع از سایت شخصی اکبر اعلمی
اعلمی:وقتی مساله کاندیداتوری احمدی نژاد مطرح شد نمایندگان اصولگرا آنرا نوعی طنز تلقی می کردند
اعلمی شایعه قبول ریاست ستاد انتخاباتی خاتمی در آذربایجان را تکذیب کرد
عکسهای از دکتر اعلمی
زندگی نامه دکتر اکبر اعلمی
انحصار طلبان حتی این کورسو و تریبون کوچک را هم بر نمی تابند!
اعلمی: کاندیدای اصلاح‏طلبی نمی‏بینم
رابطه ارزش خبری با پلوخوری آستین ملانصرالدین!
حقوق بشر در مانیفست علی(ع) و برخی از مقامات جمهوری اسلامی!؟
لیست آخرین مطالب
دولت نهم دولت عجایب است!
گفتگو با شبکه های تلویزیونی خارجی و عوامل موجهه آن!
از جنبش زمین گیر اصلاحات تا اعضای كلكسیون قدرت
اتوپیا و رویکرد واقعگرایانه خاتمی!
تکریم شهید و شهادت و یا تحقیر ایندو!؟
به قدر شغل خود باید زدن لاف...!
عکسهای کنفرانس مطبوعاتی پیرامون اعلام نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری
تاملی پیرامون همزمانی اعلام کاندیداتوری دو نامزد ریاست جمهوری!؟
اولین نطق پیش از دستور در مجلس هفتم
به نظر شما کدام کاندید در انتخابات موفق خواهد شد






بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :